دوستان عزیزم تا مدتی نیستم... یعنی بنا به دلایلی از این به بعد خیلی خیلی کمتر وبلاگم رو آپدیت میکنم. اینجوری راحت ترم. البته هر از چند گاهی به همه سر میزنم و بلاگ ها رو میخونم، چه کامنت بذارم و چه نذارم! تا پُست بعدی بختیار و در آرامش باشید
همه لالایی هایت را به خوابی فروختم... مادر
چه به جای می ماند از آن زبانِ روحخراش؟! کاش دستی به محبتی که باید، دراز میکردی
هراسی ندارم از جنایت های عقل ِ تو با دلم...!
خدا ساکن ِ دل ِ من است.
نیمی آتشم، نیمی یخ
عشقت یخم را آب می کند و چون آب شدم آتشم خاموش...
من اقیانوسم...
پنجرهی سرد، میلههای یخزده
اندیشهام میلرزد از سرما
در دلم هم برف میبارد
تو که نیستی اینجا زمستان است !
و سرگرمیِ این روزهایم...، آتش زدنِ یک سیگار، و تماشا کردنِ رقصِ دودش، از دور...
من، همه هراس؛ این ۴۰ روز... بوی عطر ِ تو دیگر اثباتِ بودنت نبود!
میدانم برمیگردی، اما... اگر باز، از دستانم دور شدی، این شیشه را هم، با آغوشت ببر
تو همان شمعی که خنجر میزند بر تاریکیها
تَرَک برميدارد آرامشم, بی تو