پیرزن معترض گفت: «نان که نیست, لحاف است!!! بربری هم بربریهای قدیم»
دستِ کج ِ خیانت را از خیالم کوتاه کن, برای همیشه
وسوسه بشو نیستم ابلیس، بیهوده مکوش با من!
آهای مثلاً «زن»، آی «عروسکِ» ذکور ِ خیالی :
- حتی به ظاهر - زن برهنگی نیست، زنانگی هرزگی نیست، حتی در قلم، یا بر کیبورد!!!
گله مند نباشید، که راهِ نامردی و رسم ِ نامردمیتان چنان دور از مردیست که لعنتِ کائنات را بر انگیخته است